غزلی از سالهای اخیر:
خوابم گرفته خوب تو را و بد تو را
لالایی محلی جزر و مد تو را
آن صخره ام که بر تن سردم کشیده اند
باران و باد صحنه می خندد تو را
می خندی و مجسمه ها غبطه می خورند
بر پله های سنگی دانشکده تو را
دست ژوکوند را لبت از پشت بسته است
نقاش پیرش آمده زانو زده تو را
در عکس یادگاری توریست ها منم
مردی که سر به سجده زده معبد تو را
قو هم می آید آبتنی در تو می کند
روزی اگر در آب ببیند قد تو را
نشناختند و سر به بیابان گذاشتند
فرمول های خشک ریاضی حد تو را
دریانوردها به سرانگشت خیس خود
امضا زدند حکم نمی آید تو را
در چارچوبی از نرسیدن نشانده اند
تصویر مه گرفته ای از مقصد تو را
لبهات شعر بود گرفتند دوختند
تا نشنویم زمزمه ممتد تو را
شب زیر کشت پنبه مهتاب غرق خواب
کر مانده است بوسه می افشاند تو را
دل پشت سینه ات گم و خون گریه می کنم
این سوی میله ها حجرالاسود تو را
کفر است اگرنه چرخ زنان عطر می فشاند
سوسوی لم یلد شب لم یولد تو را
کفش مرا بپوش که با تیر می زنند
مردان شهر کوچه به کوچه رد تو را
...........................